تبليغاتX
قصه های کوچک
مسیحی

 

دو همکار در یک اتاق، در یک شرکت، در یک شهر مشغول به کار بودند.

یکی از آنها به مسیح ایمان آورد ( که بر طبق کتاب مقدس این برای او عدالت شمرده شد.)

همکار دیگر او وقتی این خبر را شنید خوشحال شد چون با اینکه مسیحی نبود و هیچ وقت بشارت مسیح را نشنیده بود اما مسیح را دوست داشت:

ـــ دوست من بهت تبریک میگم که مسیحی شدی!

ـــ ممنونم.

کمی سرد این حرف را زد و سرش هم همچنان پایین بود چون میخواست کارهای شرکت را به بهترین نحو انجام دهد؛ چون مسیحی بود.

دیگری کمی من و من کرد. دستپاچه شده بود:

ـــ خب میدونی رفیق؟ هیچ وقت فرصتی برای من پیش نیومده که از مسیح بدونم... اما خیلی خوشحالم که تو مسیحی شدی....این کار خیلی شجاعت میخواست....

دیگری فکر کرد نباید بی گدار به آب بزند؛ درست است که همکارش مشتاق مسیح بود ولی او که از قلبش خبر نداشت؟ اگر از مسیح می شنید قطعا دیوانه میشد! او فردی مذهبی  بود و فکر میکرد با وردهایی که زیر لب میخواند نجات پیدا میکند. اگر می شنید که عیسی پسر خداست حتما از دیوانگی فریاد می کشید!! باید حکمت داشت! پس سکوت کرد چون فکر میکرد این کار حکمت است.

دیگری وقتی چیزی نشنید گفت:

ـــ خب... خوش به حالت!

وقت ناهار را باهم گذراندند. با اینکه مذهبی غذایش را به مسیحی تعارف کرد اما او دعوتش را رد کرد. مذهبی نوشیدنی خود را به او تعارف کرد اما مسیحی گفت:

ـــ اُه نه! من مدتهاست که توبه کردم!!!

ساعت 5 بعدازظهر باهم از شرکت خارج شدند. مذهبی خواست کرایه ی اتوبوس را حساب کند اما مسیحی گفت بهتر است به روال سابق رفتار کنند؛ یعنی هرکسی کرایه ی خود را بپردازد چون چیزی عوض نشده است!

و روزهای زیادی گذشت.... تقریبا به همین روال.

 

شبی مسیحی رویایی دید.

رویای بی نظیری بود.

در ِ اتاق همان شرکت باز شد. مردی جوان وارد اتاق شد، مسیحی لبخندش را شناخت، همانطوری که در کتاب مقدس خوانده بود.

این فرصت را هیچ وقت دیگری به دست نخواهم آورد! از جا پرید و به طرف او دوید. مرد جوان اما نگاهی هم به او نکرد. به طرف میز کار مذهبی روان بود. نزد او رفت و کنارش نشست و با او درباره ی زمان و بعد کارش چیزهایی گفت. مذهبی قهوه ی خودش را به او تعارف کرد. مرد جوان لبخند زد و تشکر کرد و قهوه را نوشید. مذهبی گفت که هم او و هم همسرش برای ادامه ی زندگی مجبور به کار هستند. یک بچه ی مریض دارند که باید مدام مراقبش باشند و درآمدشان آنقدر کفایت نمی کند که برایش پرستار بگیرند. مرد جوان پرسید:

ـــ برای همین همیشه با اتوبوس به این ور و آن ور می روید؟

مذهبی سرخ شد:

ـــ خب...

ـــ ولی اکثرا پیاده می روید نه؟

ـــ بله...

مسیحی هر کاری کرد که توجه مرد جوان را به خود جلب کند اما موفق نمی شد. مرد جوان اصلا به او نگاهی نمی کرد. فنجان قهوه ر ا برداشت و دوباره قهوه آورد. تعدادی پرونده از روی میز همکارش برداشت. با صدای بلند ساعت را پرسید و با صدای بلند به تمام تلفن ها جواب داد. ولی وقتی دید مردجوان به او توجهی ندارد عصبانی شد. این مردک برکت مرا دزدیده است!

 با عصبانیت به کار خود مشغول شد. از فرط عصبانیت با سر و صدا کار میکرد. آنقدر درگیر افکار خودش بود که متوجه نمیشد که آنها چه به همدیگر می گویند. فقط از این عصبانی بود که باهم حرف میزنند و به او هیچ توجهی نمیشود.

مرد جوان بلند شد و با مذهبی دست داد و باهم خداحافظی کردند. به سوی در روان شد. مسیحی پرونده ها را رها کرد و با سرعتی مثل جت خودش را به او رساند. این آخرین فرصت است!

ـــ آقای من صبر کنید!

مرد جوان به سمت او برگشت. ایستاد و با لبخند نگاهش کرد.

ـــ چقدر محترمانه صدایم کردی!

دستهایش عرق کرده بود. اما لحنی که می شنید دوستانه و متواضع بود. سرش را پایین انداخت و گفت:

ـــ من شما رو می شناسم.

لحن صدایش آرامتر شده بود.

ـــ اما چرا به من بی توجهی کردید آقا؟ من ایماندارم!! من مسیحی ام! اما شما بجای اینکه پیش من بیایید رفتید پیش این مذهبی!

ـــ فرزند، اگر تو مسیحی هستی و او بی ایمان مذهبی، پس چرا او محبت می کند؟

ـــ شما که پیش من نیومدید آقا! رفتید پیش اون. اگه می یومدید پیش من محبتتون میکردم!

ـــ او تو را محبت می کند چون تو مسیحی هستی.

اینرا گقت و لبخند زد و به سمت در به راه افتاد. مسیحی دنبالش دوید اما در با صدای بلندی بسته شد و ناگهان همه جا تاریک شد....

 

روز بعد مسیحی هنگام ناهار سمت همکارش رفت:

ـــ دوست من...

مذهبی سر بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد:

ـــ خب... من این مدت به تو بی توجه بودم....من معذرت میخوام.... یک مسیحی نباید به دیگران بی محبتی کنه.

ـــ آه. عجیبه!

ـــ حالا از ناهار من میخورید؟

ـــ ممنونم. با کمال میل!

 

گرچه روزهای زیادی می گذرند اما در یک شهر، در یک شرکت ، در یک اتاق دو همکار هستند که  با همه مهربانند و هردو نجات را دارند ولی رییسشان به هیچ وجه سر در نمی آورد چرا آندو انقدر مهربان هستند؟ بخصوص از این هم متعجب است که چرا لحن یکیشان دیگر سرد نیست و دومی دیگر زیر لب ورد نمی خواند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 4:20 AM  توسط story-teller  | 

 

 

در اتاقش را به آرامی قفل کرد، بطوریکه هیچ کس متوجهّش نشود و روی زمین زانو زد و با دستهایی بهم قلاب شده سر به زیر افکند و زمزمه کرد:

ـــ من را چطور خواهی بخشید خداوند؟ من گناه عظیمی مرتکب شده ام.... من گناهکار بزرگی هستم! چه کسی به اندازه ی من گناه کرده است؟ من را چطور خواهی بخشید؟!

چیزی درونش خروشید و ناگاه اشک از چشمانش جاری شد. زانوهایش دیگر توان نداشتند؛ سست شد و روی زمین افتاد و ملتمسانه نالید:

ـــ به من فرصتی دیگر بده!.... خواهش می کنم...

از دورها ندایی به روشنی آمد:

"عزیزم، تو هنوز باقی عمرت را در پیش داری!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/11ساعت 6:38 PM  توسط story-teller  | 

                  

             *** اثرات بزرگ کارهای کوچک ***

 

                    شايد هيچ وقت كسی متوجه كارهای كوچك نشود 

             اما آنها بزرگ هستند كه ديده نمی شوند!

 

 

 

"جکی" پسری شانزده ساله و اهل کشور چین بود که دور از وطن به همراه خانواده اش زندگی میکرد. او خانواده ی پر جمعیتی داشت: مادربزرگ و پدربزرگ، مادر، پدر، همراه سه خواهر و دوبرادر.

پدرش آشپز يك رستوران بود و مادرش پيشخدمت. برادرانش هم در يك كارگاه صنعتی كار میكردند و خواهرانش نيز كارگر بودند. خود او هم فرزند آخر خانواده بود و و بعد از مدرسه اش روزنامه ميفروخت.

روزی مردی خارجی كه ميخواست از او روزنامه بخرد درباره ی " اعتقاداتش" با او صحبت كرد. "جكی" خيلی خجالتی بود اما اعتقادات محكمی داشت. او يك بودایی بود...

اما آن خارجی يك مسيحی بود.

"مسيحی" درباره ی اعتقادات خودش با او حرف نزد،‌ بلكه درباره ی شخصی حرف زد.... و آن شخص هم "مسيح" بود. "جكی" احساس كرد دوست دارد مسيحی باشد.

            پس ايمان آورد و مسيحی شد. خارجی به او گفت كه بايد به كليسا برود و او نيز به كليسايی رفت و آنجا عضو شد؛ هرچند ترسيد به خانواده اش چيزی بگويد چون آنها در "اعتقادات" خود بسيار متعصب بودند.

            چند ماهی گذشت....

" جكی" خجالتی ترين فرد در كليسا بود.

او حتی با ديدن ايمانداران و خادمين كليسا دستپاچه تر ميشد و احساس ميكرد به درد هيچ چيز نميخورد!

نه سرود ميخواند و نه با كسی حرف ميزد. كسی هم به او توجّهی نداشت،‌به جز يك نفر....

همسر شبان كليسا كه او هم يك چينی به نام " لـَـنـی" بود پنهانی به او توجه ميكرد. برای او خيلی عجيب بود كه پسری به آن سن و سال تا اين حد خجالتی است.

" لنی" از شوهرش درباره ی "جكی" سوال كرد ولی شوهرش هم چيز زيادی درباره ی او نميدانست؛ جز اينكه او تازه مسيحی شده.

            " لنی" گفت:

ـــ فكر ميكنم بهتر باشه قبل از هر كاری كه من ميخواهم برايش انجام بدم، دعا كنم تا خداوند كار خودش رو به انجام برساند.

 و " لنی" از آن روز دعايش را آغاز كرد....

 

            تقريباً يكـسال از زمانی كه "جكی" مسيحی شده بود گذشت.

يك روز كه به كليسا وارد شد ديد از دست پسربچه اي پاكت بيسگويتش به زمين افتاد ولی پسربچه بدون اينكه اهميتی به اين واقعه بدهد همراه مادرش رفت و روی يكی از نيمكتهای كليسا نشست.

"جكي" با ديدن اين اتفاق فكر كرد: « كليسا مكان مقدسی است؛ نبايد كثيف بشه.» و به آرامی خم شد و پاكت خالی بيسگويت را برداشت تا به سطل زباله بيندازد.

" لنی" متوجه عمل "جكی" شد. در عين حال ديد صورت او از آرامش و محبت خاصی برق می زند.

چيزی در قلب او توسط خدا گذاشته شد.

            پس از پايان مراسم كليسا به سرعت خود را به "جكی" رساند كه در حال رفتن از كليسا بود:

ـــ اوه جكی؟ ميتونی كمی بـيشتر بمانی؟؟ ميخواهم با تو حرف بزنم...

            "جكی" از خجالت سرخ شد و احساس گرمای شديدی كرد. با صدايی كه به زور به گوش ميرسيد جواب داد:

ـــ البته خانم.

نميدانست كه اسم او را چه كسی به همسر شبان كليسا گفته." لنی" اما با محبت و آرامش با او سخن ميگفت. برايش توضيح داد كه همسر شبان كليساست و تازه واردين را به اسم ميشناسد.

و سپس درباره ی وضعيت او سوالاتی كرد و او نيز جوابش را خيلی كوتاه و مختصر ميداد.

بعد از اتمام صحبتهايشان "جكی" احساس كرد كه برای اولين بار در زندگيش دوستی پيدا كرده و" لنی" هم احساس ميكرد كه خدا كار تازه ای در "جكی" شروع خواهد كرد.

چند هفته ای گذشت. روزی پس از پايان برنامه ی كليسا، " لنی" چيزی را كه در قلبش توسط خدا گذاشته شده بود با " جكی" درميان گذاشت:

ـــ جكی؟ كليسا به كسي احتياج داره كه دو روز در هفته يك ساعت برايش وقت بذارد و تميزش كنه.... مثل گردگيری و مرتب كردن.... جارو كردن و تِـی كشيدن.... تو مايل به اين كار هستی؟

چشم های "جكی"  از شادی برق زد و فوراً قبول كرد.

به اين ترتيب دو روز در هفته به كليسا می رفت و آنجا را تميز و مرتب ميكرد و اكثراً " لنی" و شوهرش آنجا بودند و با او صحبت ميكردند. 

"جكی" خيلی چيزها ياد گرفت.

ياد گرفت كه هميشه دعا كند... خيلی نگذشت كه رابطه ی او با خدا بسيار عميق و پر بركت شد. طولی نكشيد كه شروع به دعا كرد، برای تمام كسانی كه دوستشان ميداشت: براي خانواده ی متعصب بوداييش، دوستانی كه هميشه او را بخاطر خجالتی بودنش مسخره كرده بودند،‌ مردم كشورش و مردم دنيا.

بدين ترتيب شفاعت و دعا را جزو اساسی ترين برنامه های زندگيش قرار داد.  

            علاوه بر اين خيلی زود ياد گرفت كه از خدا در هرچيزی اطاعت كند و تمام زندگيش را به او بسپارد. همينطور تمام اعمالی كه انجام ميداد با انگيزه ی محبت خدا صورت ميگرفت.

            امّا همچنان خجالتی بود و تـنها خدمتي كه ظاهراً برای آن فراخوانده شده بود همان مرتب كردن كليسا بود.

 

"جكی" بزرگ شد. درسش را تمام كرد و در يك كارخانه مشغول به كار شد و با تمام خجالتی بودنش هم ازدواج كرد و صاحب فرزندانی هم شد و همچنان خدمت او در كليسا گردگيری و مرتب كردن، جاروكردن و تِـي كشيدن آنجا بود...

سرانجام نيز مانند همه ی انسانها پير شد و از دنيا رفت....

 

وقتی مرد كسی او را نميشناخت، چون نه خادمی اسم و رسم دار بود، نه مبشر و مبلغ بزرگی، ‌نه شبان و نه معلمی... و هيچ سمت ديگری هم در كليسا نداشت.

در واقع او ترسو و خجالتی و گوشه گير بود.

             اما همسرش غمگين بود و اشك ميريخت چون او را عاشقانه دوست داشت. "جكی" هميشه با حكمت و محبت با او رفتار كرده بود و به احترام ميگذاشت و همواره نيازهاي او را درك ميكرد.

            فرزندانش مسحيان با ايمانی شده بودند و مادر غمگينشان را در مرگ پدر تسلّی ميدادند.

            خانواده اش كه روزی بودايی و متعصب بودند و دوستانی كه روزی او را مسخره ميكردند در مرگ او صليب برروی سينه هايشان میكشيدند.

            امّا....

تا زماني كه "جكی" زنده بود ايمانداران در كليسا با اشتياق به كليسا می آمدند؛ دعا ميكردند و سرود ميخواندند چون آنجا هميشه تميز و مرتب بود.....

**

خدايا! تو از هرچيز و هر كسی ميتوانی استفاده كنی؛

پس از وجود من هم استفاده كن!

 

*****

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/22ساعت 7:36 PM  توسط story-teller  | 

 

 

*** عشق واقعی ***

 

 

"جـِیـن" دوازده سال داشت. در درس های مدرسه اش موفق بود و همیشه نمره های خوبی میگرفت و هیچ غصه ای در دل نداشت.

یک روز خواننده ی دوره گردی به دهکده شان آمد. "جین" خوب نگاهش میکرد: یک پسر جوان که حدوداً بیست و سه ــ چهار ساله بود. هم مدرسه ای هایش که چند سال از او بزرگتر بودند باهم زیر لب پچ پچ می کردند:

ــــ خیلی خوش قیافه است!

            خواننده ی دوره گرد یک ماه آنجا ماند و هر روز غروب کنار کافه ای گیتار می زد و با صدای خوشی آواز می خواند و هر روز همان موقع هم "جین" به آنجا می رفت و او را می دید. "جین" تمام آوازهای او را حفظ کرده بود و اغلب می خواند. او احساس عجیبی داشت که تا آن روز برایش ناآشنا بود. دوست داشت که تمام ساعتهای روز را کنار کافه بماند و خواننده را ببـیند و صدایش را بشنود. یک ماه بعد خواننده ی دوره گرد رفت و "جین" احساس دلتنگی میکرد. هنوز آن احساس عجیب با او بود و او اسم این احساس را نمی دانست و بطور غیرعادی هم خجالت می کشید در موردش از کسی چیزی بپرسد.

روزی شنید که خواهرهایش با دخترخاله هایش پچ پچ می کنند و آنجا بود که او اسم آن احساس را فهمید؛ اسمش «عشق» بود.

 

چند ماه بعد پسرعموی شانزده ساله اش برای دیدنشان به دهکده آمد. پسرعمو با "جین" مهربان بود. او را مدرسه می برد و شب ها بعد از انجام تکالیف مدرسه ی "جین" با او حرف می زد و او را می خندانید. امّا پسرعمو دو ماه بعد رفت، و بعد از رفتنش "جین" به خود گفت:

ــــ من عاشقش شدم!

 

روزها مثل برق و باد می گذشت تا اینکه سال تحصیلی جدید هم شروع شد و او به مدرسه بازگشت.

وقتی وارد کلاس شد دید خانم معلّم مهربانشان در جای همیشگی خود نیست و به جای او یک معلّم جدید آمده.

او خود را "آقای والتر" معرفی کرد و گفت معلّم جدیدشان است.

            "جین" احساس می کرد برای رفتن به مدرسه بیقرارتر شده است و وقتی هم در کلاس درس می  نشست  تمام هوش و حواسش به آقای معلم بود. خیلی نگذشت که کشف کرد عاشق او شده!

            سه سالی گذشت و همچنان "آقای والتر" معلّمشان بود و "جین" هم هنوز به او علاقه داشت امّا می ترسید که کسی این راز را بفهمد؛ هرچند دوستان صمیمی اش ماجرا را می دانستند.

ولی "آقای والتر" همان سال ها ازدواج کرد و برای همیشه از آن دهکده رفت.

"جین" برای اولین بار در زندگیش بود که شکست را تجربه می کرد. از غم و دلشکستگی داشت از پا در می آمد و با اینکه دوستانش سعی داشتند او را دلداری دهند امّا بی فایده بود.

"جین" بزرگ تر و بزرگ تر شد؛ به دانشگاهی در شهر رفت و درسش را تمام کرد و همانجا هم ماندگار شد.

در زندگیش آدم های زیادی آمدند و رفتند ولی هیچ کدام از آنها به "جین" علاقمند نشدند. عشق او به آنان همیشه یکطرفه بود!!

دوستانش، یکی یکی عاشق شدند و ازدواج کردند. و او روز به روز افسرده تر می شد. همیشه از خود می  پرسید: «کاش بفهمم چطور یک زن و مرد به هم علاقه مند می شوند؟ کاش من هم یک روز به این عشق دست پیدا کنم!»

مادربزرگ "جین" در شهر زندگی میکرد و بیمار بود و حالش هم رو به وخامت گذاشته بود.

مادربزرگ به او تلفن زد : « دخترم..... میخواهم ببـینمت.»

            "جین" به دیدنش رفت و یک سبد گل بزرگ هم برایش برد. آن دو باهم درباره ی خیلی چیزها صحبت کردند تا اینکه "جین" از او پرسید:

ــــ مادربزرگ؟ چطور دو نفر بهم علاقه مند می شوند؟

مادربزرگ خندید و جواب داد:

ــــ برای چی این سوال رو می پرسی دخترم؟

"جین" واقعیت را به او گفت. مادربزرگ در حالیکه چشم هایش برق می زد لبخند زنان به او گفت:

ــــ خوب.... من و پدربزرگت اینطور بهم علاقه مند شدیم که او یک روز به من ابراز محبت کرد و من هم قبول کردم....

"جین" با افسردگی گفت:

ــــ ولی کسی عاشق من نیست!

مادربزرگ با همان لبخند که حالا شکوفا تر شده بود گفت:

ــــ چرا جین!......یکی هست....

"جین متعجب و مشتاق پرسید:

ــــ کی؟!

مادربزرگ مرموز جواب داد:

ــــ خدا!

"جین" اخمی کرد و با پوزخند گفت:

ــــ خدا؟ عاشق من است؟!......امّا من از عشق خدا حرف نمی زنم....

مادربزرگ باز هم لبخندی زد سپس به نوازش موهای او پرداخت و گفت:

ــــ بله عزیزم، این رو می دونم؛ امّا چیزی که تو به اون احتیاج داری یک عشق زمینی نیست.....عشقی که بـین زن و مردی اتفاق میفته....عشقی که تو قبل از هر چیز به اون احتیاج داری، یک عشق آسمانیه..... دنبال این باش!

 

چند روز بعد مادربزرگ مرد.

او قبل از مرگش برای نوه اش هدیه ای آماده کرده بود. وقتی پرستار مخصوص مادربزرگ هدیه را به دست " جین" می داد، او هم لبخند می زد و هم اشک می ریخت.....

با قلبی دردمند در جعبه ی هدیه را گشود و در آن چیزی دید که خیلی گیجش کرد: یک صلیب!

"جین" هر روز به پارکی که نزدیکی محل سکونت مادربزرگش بود می رفت و در حالیکه به صلیبش می نگریست به آخرین حرف های مادربزرگ فکر می کرد:

چیزی که تو به اون احتیاج داری یک عشق زمینی نیست.....عشقی که بـین

زن و مردی اتفاق میفته....عشقی که تو قبل از هر چیز به اون احتیاج داری،

        یک عشق آسمانیه..... دنبال این باش!

 

یک روز "جین" احساس کرد معنای حرف او را تا حدودی می فهمد:« عشق آسمانی....» و در دل آرزو کرد:«خدایا! این عشق رو به من نشون بده.» هرچند امیدی به وقوع آن نداشت....

همان شب در حالیکه صلیبش را در دست گرفته بود به خواب رفت و رویایی دید...

او خود را در یک بیمارستان بزرگ و مجهز یافت و دید قلبش را در دست گرفته و قلبش پر از زخم های عمیق و کشنده بود. به طرف هر پزشکی که می رفت با تأسف برایش سری تکان می دادند و می گفتند:

            ــــ متأسفیم خانم، ما نمی توانیم کاری براتون انجام بدیم...

"جین" با خودش اندیشید: «چقدر بی احساسند.» و نزدیک بود گریه کند.

            به تمام طبقه ها رفت و به تمام اتاق ها سرک کشید ولی بی فایده بود؛ او داشت می مرد و در آن بیمارستان بزرگ و مجهز هیچ کس نبود که بتواند قلب زخمی او را «شفا» دهد.

همانطور که داشت می رفت چشمش به در اتاق کوچکی افتاد. روی در نوشته شده بود:

« بیایید نزد من»

نگاهی به اطراف انداخت. ظاهراً کسی به آنجا توجهی نمی کرد. همه در حال تردّد بودند و حتّی برای لحظه ای هم جلوی آن در توقف نمی کردند.

"جین" دوباره نوشته ی روی در را خواند و وسوسه شد که به داخل اتاق برود....

با قدم هایی سست و لرزان به سمت اتاق رفت و در زد و داخل شد:

جوانی آنجا بود. با دیدن او لبخند شاد و پرمحبتی زد و پرسید:

ــــ آمدی اینجا جین؟!

و در حالیکه دستش را به طرف او دراز می کرد نگاهی به دستش انداخت:

ــــ پس بالاخره تصمیم گرفتی قلب زخمیت را بدی به من؟!

"جین" اما نامطمئن پرسید:

ــــ شما می تونید قلب من و شفا بدید؟

جوان لبخندی زد و سرش را تکان داد و به سمت او آمد."جین" با دیدن دستهای او ناگهان وحشت زده یک قدم به عقب برداشت چون دستهای او سوراخ عجیبی داشت. اما نگاه مرد دوستانه و با محبت بود و "جین" فهمید که او متوجه حرکت سریعش شده ولی به روی خودش نیاورده. جوان با دستهای سوراخ شده اش قلب او را در دستانش گرفت و "جین" دید قلبش میان دو دست جوان مخفی شد. لحظه ای بعد او دستانش را گشود...

"جین" چشمهایش را چند بار مالید ولی حقیقت داشت: قلبش شفا یافته بود!

متعجبّانه جیغ کشید:

ــــ چطوری این کارو کردید؟

جوان در حالیکه با لبخندی صمیمانه قلبش را به او پس می داد نجواکنان گفت:

ــــ با محبت و روح خداوند!

"جین" از این جواب بیشتر تعجّب کرد و جوان هم این را فهمید؛ به او گفت:

ــــ بیا اینجا تا چیزی را به تو نشان بدم.

و دستش را گرفت و او را به طرف پنجره ای برد...

چیزی را که می دید نمی توانست باور کند...

در آن سوی پنجره مردی را روی صلیب می دید... صلیبی شبیه همانی که مادربزرگ به او هدیه داده بود. مرد غرق در خون بود و چهره اش از شدت زخم و خون قابل تشخیص نبود. ناله می کرد. "جین" احساس کرد دردش بسیار سخت و طاقت فرسات. زیر لب نالید:

ــــ وای! خداوندا! خیلی زجر می کشه و من هیچ کاری نمی توانم برایش بکنم!

مرد سرش را به سختی بلند کرد و با صدایی که از درد می لرزید امّا پرمحبت بود گفت:

ــــ تمام دردی که من می کشم برای تو قلب زخمی توست..... چونکه دوستت داشتم بار تو رو تا به اینجا حمل کردم تا تو و قلب زخمیت از زخمهای من شفا پیدا کنید..... تا روح مرده ت با روح من زنده بشه....

 

            از اشکهای داغی که بر گونه هایش روان بود از خواب پرید. بی درنگ نگاهی به صلیبی که هنوز در دستش بود کرد و زیر لب گفن:

ــــ حالا فهمیدم!....فهمیدم که از چه عشق آسمانی حرف می زدی مادربزرگ!....کاش میدونستی که من آن را پیدا کردم!....

 

            از آن روز به بعد کسی "جین" را دیگر افسرده و غمگین ندید.

او خوشحال بود و شادی و آرامی که روح او را لبریز کرده بود دنیای اطرافیانش را هم روشن می ساخت.

حالا دیگر دنبال عشق نبود، بلکه به آن دست یافته بود و همه را در آن عشق و محبت سهیم می کرد....

 

            سرانجام چند سال پس از آن رویا زمانی که "جین" معنای عشق را به درستی درک کرده بود به مردی علاقمند شد و آن مرد هم متقابلاً به او. و آن دو باهم ازدواج کردند و تا پایان عمرشان در کنار یکدیگر شاد و خوشبخت بودند.

                                       

                       *****

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/02ساعت 3:58 AM  توسط story-teller  |